أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
236
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
كردم « 1 » . از مشاهدهء جمال او ، آن همه مال « 2 » بر فقرا و مساكين مصر تفرقه « 3 » كرد ، و آن كنيزكان را آزاد كرد و گفت : « اشهد ان لا إله الا اللّه و انت نبى الاكرمين رسول اللّه . » اين بگفت « 4 » و روى بگردانيد و به درياى قرزم « 5 » در رفت ، و در جزيرهاى مقام كرد و حق را همىپرستيد ، تا از دنيا كرانه كرد « 6 » . پس ديگر روز خبر در شهر افتاد كى آن غلام « 7 » را به من يزيد « 8 » مىفروشند « 9 » . ديگر روز در ميدان كرسيهاى « 10 » زرين بنهادند و يوسف را بياراستند و بر كرسى « 11 » نشاندند . هر كى آنجا صاحب بضاعت بود و خداوند مال و ثروتى بود ، سرمايه برگرفتند تا او را بخرند . پيرزنى در ميانه مىآمد ، كلافهء « 12 » ريسمان در دست گرفته . گفتند او را : كجا مىشوى « 13 » ؟ گفت : به خريدن يوسف . گفتند : اى بيچاره آنجا خروارها مشك و عود و كافور و عنبر بهم « 14 » نهادهاند ، تو بازين « 15 » بضاعت مختصر كجا مىروى ؟ گفت : اگر نگذارندم كى بخرم بارى بگذارند كى ببينم . بيت در هر طوبى دستگزارى رسدم * تا بو كى ز گلزار تو خارى رسدم گيرم كى مرا دست به وصلت نرسد * غم خوردن تو ز دور بارى رسدم قصه : پس « 16 » يوسف در آن ميان « 17 » بر كرسى زرين « 18 » نشست و آن جمال او در زير نقاب پيدا گشت . هيچ كس نبود كى از زن و مرد نه از « 19 » خريدن يوسف درون او « 20 » پيدا نگشت « 21 » . پيرى از گوشهاى درآمد منور ، و گويند آن فرشتهاى « 22 » بود كى
--> ( 1 ) - + پس آن همه در ( 2 ) - « جمال او آن همه مال » ندارد ( 3 ) - نفقه ( 4 ) - « اين بگفت » ندارد ( 5 ) - قلزم ( 6 ) - بيرون شد ( 7 ) - + عبرى ( 8 ) - + آرند تا فروشند ( 9 ) - « مىفروشند » ندارد ( 10 ) - كرسى ( 11 ) - او ( 12 ) - كلاوه ( 13 ) - مىروى ( 14 ) - بر هم ( 15 ) - با اين ( 16 ) - چون ( 17 ) - ميدان ( 18 ) - ندارد ( 19 ) - او را ( 20 ) - در دلش ( 21 ) - شد ( 22 ) - فريشتهء